|
|
ذكات «خود» بودن (۱) مروری بر «خنیاگر در خون» نوشته تازه میرزا آقاعسگری (مانی) گودرز گرمرودی ــ دالاس ...دیر، اما عاقبت، كسی هم از فریدون فرخزاد گفت و نوشت. میرزاآقاعسگری (مانی) شاعر و نویسندهی پیشرو و روش بین در یكی از اولین صفحههای كتابی كه درباره فریدون فرخزاد به تبع آراسته است ــ خنیاگر در خون ــ سئوالی پیش روی ما می گذارد: چرا فریدون فرخزاد را دوست نمی داریم؟! چنین سئوالی اگر راجع به شخصی دیگر ــ جز فریدون فرخزاد ــ پرسیده شده بود، می توانست جوابی به همین سادگی داشته باشد كه؛ چون هر كسی آزاد است تا هر كه و هر چه را بخواهد، دوست نداشته باشد. اما به راستی ما ایرانیان تا چه حد «آزاد بودهایم» تا هر آنچه تازه یا دیگرگونه بوده ــ و اندكی هم شده ــ با اعتقادات و آداب و رسوم مان تفاوت داشته باشد، «دوست بداریم» (یا علیرغم دوست داشتن آن، از پذیرفتن اینكه دوستش داریم سرباز نزنیم (۲) نه. بی شك جواب به این سئوال، به این سادگی نیست. همچنان كه توجیه سكوت ناگفتهای كه دربارهی او، هم در زمان حیات و هم بعد از قتل وی، میان عام و خاص، مردم و روشنفكرانمان جاری بوده و هست آسان نیست، سكوتی مشكوك و نامیمون. میرزاآقاعسگری در مصاحبه با یكی از نشریات ایرانی برونمرزی(٣) دربارهی انگیزهی نگارش «خنیاگر در خون» می گوید: «نخستین و بزرگترین انگیزهی من در بازكاوی و بازنویسی زندگی فریدون فرخزاد، مظلومیت (۴) و تنهایی او بود. من به عنوان یكی از بینندگان تلویزیونی او، آن هنگام جوان بودم و از شوهای او لذت می بردم و می دیدم كه این آدم متفاوت با شومنهای دیگر است و از آنجا كه خودش نیز از یك خانوادهی ادبی و فرهنگی بود، در نتیجه این پس زمینهها در شعاع او بازتاب می كرد و این در خاطرم بود و هنگامی كه در تبعید، او را قطعه قطعه كردند پنداری خود مرا قطعه قطعه كردند . . . انتظار می رفت آن ها كه از نزدیك با او زیستهاند و . . . آستین بالا بزنند و در شناخت او سهمی برعهده بگیرند و كاری انجام بدهند. اما كسی این كار را نكرد. به فكرم رسید كه به سهم خودم و به عنوان یك نویسندهی تبعیدی برای یك شومن، نویسنده، هنرپیشه و یك انسان تبعیدی كه فریدون فرخزاد باشد... (قدمی بردارم و واقعیات راجع به او را) ... از سایه به روشنایی بكشانم. به سهم خودم سه سال تلاش كردم تا مدارك و اسنادی پیرامون شخصیت و آثار او پیدا كنم ...دفاع من از فریدون فرخزاد دفاع از ملت ایران است كه سركوب یك رژیم توتالیتر و پسمانده شده. دفاع از همه تبعیدیانی است كه همچون شما و من و بسیاری از ایرانیان دیگر... در غربت زندگی میكنن...» وی همچنین اشاره میكند كه «هدف این كتاب نه شناسایی و تصویر كردن اقدامات تروریستی است و نه برشماری كارنامهی ادبی و هنری فرخزاد به گونهای گسترده و همه جانبه. این كتاب یك بیوگرافی هم نیست. تنها تلاشی است صمیمانه و بی چشمداشت برای شناخت نسبی یك هنرمند و ادیب به نام فریدون فرخزاد و بزرگداشت او از سوی شاعری كه قتل هیچ انسانی را، قتل هیچ دگراندیشی را تاب نمی آورد...» نویسنده در قسمتی دیگر از مقدمهی كتاب، می افزاید: «. . . از خوانندگان و اهل قلم خواهش كردم اگر حرفی و مطلبی دربارهی آوازه خوان در خون تپیده، فریدون فرخزاد دارند برای من بفرستند تا ویژه نامهای برای او ترتیب دهیم. تقریبا كسی واكنش نشان نداد! زمانی كه عضو هیئت دبیران كانون نویسندگان ایران (در تبعید) بودم، همكارانم در ارتباط با سركوب و كشتار اهل قلم و هنر توسط جمهوری دینی ایران بیانیهای نوشتند و برای من هم فرستادند تا نظرم را بنویسم. در انتهای بیانیه، به عنوان نمونههایی از كشتار اهل هنر و ادب، همچون همیشه، از زنده یادانی چون محمد مختاری و محمدجعفر پوینده نام برده شده بود. من اسامی فریدون فرخزاد و سعیدی سیرجانی را هم به نامها اضافه كردم و در حاشیهی متن مقدماتی بیانیه نوشتم كه این دو تن هم از كشتگان راه روشنگری، ادبیات و هنر بودهاند. وظیفهی ماست كه از آنان هم نام ببریم. نوشتم كه اگر نامهای این دو تن را اضافه نكنند، بیانیه را امضاء نخواهم كرد. چرا كه دفاع از آزادی، باید دفاع از آزادی همگان باشد و ارج گذاری به كشتگان نباید تنها محدود به شاعران و نویسندگان «خودی» و چپ باشد. پس از چند روز ــ گویا پس از مشورت دیگر اعضا هیئت دبیران كانون با هم ــ بیانیه را دوباره تنظیم كردند و برایم فرستادند تا امضا كنم. این بار، همه اسامی حذف شده بود! بی گمان به این دلیل كه نخواسته بودند اسم فریدون فرخزاد در بیانیه آورده شود» میرزاآقاعسگری در «خنیاگر در خون» فریدون فرخزاد را با «ویكتور خارا» شاعر مردم گرا و انقلابی شیلی مقایسه می كند و می گوید: « . این قیاس میتواند خشم بنیادگرایان چپنمای ایران را كه سوای شاعران انقلابی مردم ایران همچون سعیدسلطانپور، خسرو گلسرخی و چند تن دیگر، برای كمتر شاعر و هنرمند دیگری ارزشی درخور قایلاند، برانگیزد(۵) این قیاس می تواند آنها را كه ) . . . از شاعر و هنرمند قداست و سجایایی مانند «امامان و پیامبران» طلبكارند، برنجاند. با این همه من نه تنها فرخزاد را با «ویكتور خارا» می سنجم بلكه وی را از جهاتی فراتر از «خارا» می دانم. چرا كه اگر «ویكتور خارا» شاعر و آوازخوان بود، فرخزاد، هم شاعر بود هم آوازه خوان، هم شومن بود و هم هنرپیشه. اگر «ویكتور خارا» خوانندهای بود پرخاشگر به حكومت دیكتاتورهای شیلی، فرخزاد خوانندهای بود دشمن دیكتاتورهای اسلامی و فراتر از آن افشاگر دین و خرافات...» و در نهایت، نتیجه می گیرد كه «اگر بگویم فریدون فرخزاد، ویكتور خارای ایران بود كافی نیست . . . فریدون فرخزاد، فریدون فرخزاد ایران بود. او مثل هیچكس نبود، او مثل خودش بود، خودش بود...» در جایی دیگر آمده است: «. . . میگفتند و میگویند كه فرخزاد در شوهای تلویزیونی خود دست زنان را می بوسید! مگر در همین . . . جمهوری اسلامی «گوهر خیراندیش»، هنرپیشه و سینماگر كه در مراسم دریافت جایزه از دست یك مرد، او را بوسیده بود، به دادگاه فراخوانده نشد؟! آیا به راستی فرق آنها كه فرخزاد را با این بهانهها سرزنش میكردند و میكنند و از نام او میگریزند، با جماعت آخوند، چیست؟» (۶) خود فرخزاد در گردهمایی ایرانیان در آلبرت هال لندن (پس از وقایع سال ۵۷ در ایران) از آن روزها چنین یاد می كند: « . . . در ایران، دستم را (كه) میگذاشتم روی شونه زنها، مردها وحشتناك حرص میخوردند. همه ناراحت، میگفتند: مرتیكه بیمزه، ببند خانم اون تلویزیون را . . . چه طلاق و طلاق كشیهایی میشد سر (به خاطر) من. چه تلویزیونهایی میشكست. هزارها تلویزیون شكست سر من. تا میآمدند، اول تلویزیون را خاموش میكردند كه؛ باز داری این مرتیكه لوس فاسد را نگاه می كنی؟ حالا مثلا فساد من چه بود؟! سبیل داره آقا، خوشمون نمیاد. خیلی لوسه. كت و شلوار اسموكینگ می پوشه. پیرهن چین چینی (میپوشه)، دست زنها را ماچ می كنه . . . دستشو گذاشته روی شونهی رامش، یا مثلا سوسن، فشار داده دستتو وردار آقا ...» پوران فرخزاد، خواهر فریدون، در همین باره می گوید (۷): «. . . راستی كدام فسق و فجور؟... آن همه به زندگی عشق ورزیدی و به ذرات حیات حرمت می گذاشتی. حرف زبانت و دلت یكی بود و پیش همه عریان بودی. تو كه با خنده هایت دنیا را روشن می كردی و همیشه چراغ به دست جلوی مردم ظاهر می شدی. تو كه با طنین صدایت تاریكیها را می زدودی و با دستهایت غم ها را می روبیدی...خنده روی شادابی كه همیشه در خلوت سكوت میگریستی و غم دنیا را بر دل داشتی. تو شرقی غمگین من، ما، مردم...! تو چیز دیگری بودی...آری تنها یك اعجوبه كه زودتر از خودش (زمانش!) به دنیا آمده بود و باید دوران محكومیتش را در زندان جامعهای كه زباناش را نمیفهمید، بگذراند . . .» و هم او، پوران، در جایی دیگر به درستی خطاب به فریدون میگوید كه : تو ذكات جاودانگی ات را پرداخت كردی . . .» خود فریدون فرخزاد در مصاحبهای(٨) در همین باره می گوید، یك روز كه خیلی پكر بودم...خواهرم فروغ مرا بغل كرد و گفت: «تو باید آنچه كه هست (هستی؟!) زندگی بكنی. سعی كن این همه احساسی را كه داری به یك صورت فرم بدهی و ظاهر بكنی. . .» من فكر می كنم همین فرم دادن به احساس خودمان موجب موفقیت ما شده است . . . ما فرخزادها خیلی رك و راست هستیم و حسمان را به هر صورت كه هست ظاهر می كنیم . . . دروغ نمی گوییم و . . . فهمیدن ما به وسیله جوانان، ساده، خیلی ساده است برای اینكه خودمان ساده هستیم . . . در ادامه همین مصاحبه (كه قبل از وقایع سال ۵۷ در ایران و در اوج معروفیت فریدون فرخزاد صورت گرفته است) مصاحبهگر از مشاهداتش حین انجام مصاحبه میگوید. از جمله، «. . . هنوز سئوالاتم را با او در میان نگذاشته بودم كه زنگ آپارتمان او به صدا در آمد و مردی كه خیلی ها او را جلوی دوربین تلویزیون، آدم بی ملاحظهای میدانند از من اجازه گرفت تا به طرف در برود. چند لحظه بعد برگشت و گفت: «رئیس سازمان زنان نازی آباد میخواهد مرا ببیند، اگر اجازه می دهی بگویم بیاید بالا؟... آن خانم برای درخواست كمك مالی برای سازمان آمده بوده است. فریدون فرخزاد در پاسخ می گوید:... بسیار خوب . . . مردم را جمع كنید، همه مردمی را كه دلشان می خواهد . . . همه را و آدمهای خود نازی آباد را. من چهارشنبه آینده می آیم آنجا. یك ساعت برایتان آواز می خوانم . اما یك مطلب یادتان نرود، اگر بخواهید در ردیف جلو، عمه ها و خاله ها و یا نورچشمیها را بنشانید، اصلا برنامه اجرا نمیكنم. فقط كارگرها و خانوادههای كارگری نازی آباد (احتمالا برنامه ای به گونه Fund Raising برای جمع آوری كمك مالی. در انتهای مصاحبه، مصاحبهگر می نویسد ... گفتگوی ما تمام شد. فریدون می خواست به اداره رادیو برود و من به دفتر مجله. جالب آنكه راه ما مشترك بود، سوار اتومبیلش شدیم و به راه افتادیم. در ادامه، مصاحبهگر از مشاهداتش در طول راه میگوید:... من تاكنون به خاطر حرفهام در اتومبیل هنرمندان مختلف و معروفی نشسته و در شهر گردش كردهام و یك نكته خیلی عجیب بود كه برخوردهای مردم با فریدون فرخزاد با همهی آنها فرق داشت. مردم به آن هنرمندان معروف متلك می گفتند و . . . به ندرت اتفاق میافتاد كه در چنین وضعی شاهد ابراز محبت ساده و یكنواخت مردم با هنرمند باشم. اما در مورد فریدون فرخزاد، من با عجیبترین برخوردها روبرو شدم. مردم با محبت و صمیمیت عجیبی به او لبخند می زدند. بچه ها برایش دست تكان می دادند. در چهار راه حسن آباد از درون اتومبیلی كه افراد یك خانواده درون آن نشسته بودند، دختر بچهای با دست برای او بوسه فرستاد و پدر و مادرش خیلی با احترام به او سلام گفتند. فریدون به همه لبخند می زد و برایشان دست تكان داد و از همه اینها مهمتر، وقتی می خواستیم به طرف كوچهی سپید و سیاه بپیچیم، یك رانندهی سالخورده تاكسی به اتومبیل فریدون راه داد. در حالی كه با خوشحالی میخندید و دندانهای كرم خوردهاش مرا حیران ساخته بود كه او دیگر چرا فریدون را دوست دارد؟ ! . . . فریدون فرخزاد، چنان كه میرزاآقاعسگری به درستی از او یاد می كند؛ «فقط یك شومن آگاه، تیزهوش و افشاگر نبود. به گواه شعرهایی كه در همین كتاب از وی می خوانید، شاعری بود ارزشمند . . . او در رشته حقوق سیاسی از دانشگاههای آلمان و اتریش فوق لیسانس گرفته بود، از بهترین شاعران غیرآلمانی بود كه به زبان آلمانی می سرود و جایزهای هم در این عرصه دریافت كرده بود...» و میافزاید: «خنیاگری كه در خون خفت، آن هم به دست حكومتی كه من و همانندانم را در شمار میلیونی به آوارگی فرستاده است...» شناخت فریدون فرخزاد، اگر بخواهیم بشناسیم، دشوار نیست. او ساده است. به همان سادگی كه كلامش، شعرها و ترانههایش از او می گویند«...وظیفهی یك هنرمند، گفتن مطالب و گفتن واقعیتهاست. بنابراین از همهچیز بریدهام، از پدر، مادر، خواهر، برادر، خانه . . . از هر چیز كه داشتهام بریدهام. از تمام مادیات، دور دنیا راهافتادهام برای اینكه برای مردم كشورم قدمی بردارم. ممكن است بعضی ها به این قدم من ارج نگذارند و آن را نپسندند. آن، مسئله بعدی است. وظیفه من است به عنوان انسان زندهی ایرانی، كه به دور دنیا بروم و آن قدم ها را بردارم. بعدها مردم خواهند گفت كه آیا درست قدم برداشتهام یا اشتباه كردهام...» یا، سكوت شبانه می شكنه با آواز من، می خونم! پرنده، یك پرنده، آوازمه پرواز من، می دونم . . . با قلبم می خونم، با هر حریفی همزبون می مونم. من می خونم آواز من عشق منه، مثل عشق پرندهای به پرواز، صدام چه خوب چه بد، صدا بهانهاس. حرف میزنه آوازخوان نه آواز. . .» (۹) حرف آخر «امیرحسن چهل تن» نویسنده هموطنی كه در داخل ایران زندگی میكند، با توجه به حال و هوای كنونی كشورمان، حال و هوایی كه در آن ــ به قول شاملوــ «دهانت را می بویند كه نگفته باشی دوستت دارم» می نویسد (۱۰) ". . . ما در عادات و شیوهی زندگی دچار بحرانیم. از یك طرف به ارزشهایی یك دست و ابدی خو گرفته ایم و از طرف دیگر، آن را مدتهاست كه عمیقا باور نداریم. صدها سال الگوی متعارفی برای زندگی داشتهایم كه خارج از آن به نظرمان عجیب می رسد. ما نسبت به هر چه متعلق به دوران جدید است كششی بیمارگونه و در عین حال نفرتی غیرآگاهانه داریم...» نجوای كلام او، اگرنه مستقیما، جوابی یا لااقل چراغی فرا راه رسیدن به پاسخ این سئوال است كه چرا فرخزاد و فرخزادها را دوست نمی داریم؟ و راستی چرا؟ درباره نویسنده و چگونگی تماس و تهیه كتاب از سوی علاقمندان : میرزا آقاعسگری (مانی) در سال ۱٣٣۰ در اسدآباد همدان زاده شده است. آفرینش ادبی را در نوجوانی آغاز كرده و آثارش در نشریات وقت بازتاب یافت. وی از سال۱٣۶٣ در آلمان مقیم شده و تاكنون در آن كشور زندگی می كند. كارهای ادبی او به زبان فارسی و برخی زبان های دیگر منتشر شده و همزمان برخی از اشعار و نوشته هایش در ایران نشر یافته است . مانی از سال ۱٣۶۷ اوقات خود را یكسره به فعالیت های مستقل ادبی و فرهنگی اختصاص داده است. او بنیانگذار و سردبیر ماهنامه الكترونیكی «ادبیات و فرهنگ» و عضو اتحادیه نویسندگان آلمان است . تهیه كتاب «خنیاگر در خون» و دیگر آثار مولف از طریق تماس با سایت ادبیات و فرهنگ و نیز از طریق تماس با ایمیل یا آدرس محل اقامت وی میسر است : زیرنویس ها : ۱ ــ نام این مقوله «ذكات خود بودن »، وام دار نوشته خانم پوران فرخزاد در كتاب «خنیاگر در خون» است كه در سوگ فریدون فرخزاد، یكی از زیباترین بخشهای كتاب است؛ «ذكات جاودانگ» ۲ ــ در مثل مناقشه نیست! در حكایت ها داریم كه؛ سرداری ــ یا پادشاهی ــ در سوز و سرمای زمستان از قافله همراهان به دور افتاد و به آسیاب كوچكی پناه برد. آسیابان فقیر جز یك « پالان كهنه خر» چیز دیگری به عنوان روانداز برای عرضه به سردار نداشت. سردار گفت : پس خودش را بیار، اسمش را نیار . . . ٣ ــ مجله جوانان، شماره ۹۷۷ ۴ ــ در زبان فارسی، مانند سایر زبان ها، گاه معنی مصطلح واژهها لزوما معنای ریشهای آنها نیست. به عنوان مثال، معنای ریشهای «بداخلاق» كسی است كه خلق و خوی بد و ناپسند دارد. اما در اصطلاح تنها به معنای اخمو یا پرخاشجو یا نظایر آن به كار می رود . ریشه واژهی مظلوم نیز به معنای كسی است كه به او ظلم روا شده. نویسنده در اینجا معنای ریشهای ــ نه مصطلح ــ این واژه را در نظر داشته است؛ ظلمی مضائف، یعنی نه تنها ظلم رژیم به فرخزاد ــ و امثال او ــ بلكه آنچه هموطنان وی بنابر توافقی ناگفته، با نادیده انگاری و سكوت در رابطه با او، بر او روا داشتند . ۵ ــ فرهنگ فرهی، ادیب روشن بین، در نوشتهای به مناسبت بزرگداشت بهروز وثوقی در دفتر هنر می نویسد: «. . . چرا جمعیتی كه در خاكسپاری فردین شركت كرده بودند بیشتر و صمیمانهتر و صادقانهتر از جمعیتی بود كه دنبال پیكر شاملو راه افتاده بودند؟! ما روشنفكران، از زندگی مردم بیگانه بودیم. زندگی كاری و اندیشگی ما هم در «محدودهای» بود. «با هم» حرف می زدیم، «برای هم» حرف میزدیم و رابطههایمان «با خودمان» بود. مد روز، تخطئه كردن آنچه بود كه با مردم در رابطه بود یا می خواست در رابطه باشد...» ۶ ــ شهرنوش پارسی پور (امیدوارم نام نویسنده را اشتباه نیاورده باشم) در جایی نوشته بود: «. . . ما فرزندان كشوری هستیم كه آن را كشور گل و بلبل نامیده اند و شاعران و نویسندگان ما بیش از هر چیز دربارهی عشق و گل و بلبل گفته اند و نوشته اند و شگفتا كه مردمی «عشق كش» هستیم تا «عشق ورز»! نمی توانیم همدیگر را در آغوش بگیریم. نمی توانیم به این صدا (صدای عشق) گوش كنیم ( . . . ما، بزرگان و نخبگان و عاشقان . . . را به قبرستان بردیم. . .) ما مردمی شگفتیم. مردمانی عشق كش كه گاه اسیر خشونتهای بیاندازه و كور و كر هستیم و گاه دست بسته نرمش های بیهوده . . . بسیار «دشوار مان » است كه عاشقانه، بدون اگر و مگر و شرط و شروط، یكدیگر را دوست بداریم، ما «قهر» به دنیا می آئیم و «قهر» از دنیا میرویم. این است سرنوشت ما . . . ۷ ــ در نوشته ایشان به نام «ذكات جاودانگی» كه پیش تر به آن اشاره شد . ٨ ــ مصاحبه خبرنگار مجله «سپید و سیاه» با فریدون فرخزاد، در دوران قبل از وقایع سال ۵۷ ۹ ــ برگرفته از صفحات «خنیاگر در خون » ۱۰ ــ مجله دنیای سخن، چاپ تهران، شماره ۷٨ |