|
|
فریدون فرخزاد
شب بود، زمستون بود
تاريخ نگارش :
۲٣ بهمن ۱٣٨۵
|
|
شب بود، زمستون بود
فریدون فرخزاد
شب بود زمستون بود بیابان بود
توفان بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بیجان بود
در بر اون سیمین بر خوشگل
از جسم و جان خود بودن غافل
می کوشیدم بهرش ز جان و دل
می بردمش با خود سوی منزل
گیسویش...
از باد و باران گشته آشفته
در هر مویش
گویی مروارید غلتان خفته
طی شد راه دشوار
آخر بر من و یار
تا بوسۀ گرمی به او دادم
با لبهایی چون قند
به رویم زد لبخند
بردم همه رنج و غم از یادم
گیسویش...
از باد و باران گشته آشفته
در هر مویش
گویی مروارید غلتان خفته
شب بود زمستون بود بیابان بود
توفان بود سرمای فراوان بود
یارم در آغوشم هراسان بود
از سردی افسرده و بیجان بود