|
|
فریدون فرخزاد
فرانک: برای سگ فریدون فرخزاد
تاريخ نگارش :
۱۲ بهمن ۱٣٨۶
|
|
نوشته ای برای سگ فریدون فرخزاد
فرانک فریدون
چهرهی معصومت راهمیشه جستجو می کنم. تقریباً همه جا، که شاید نشانی از تو بیابم...
هرگز تو را ندیده ام. دریغ که هرگز کسی هم از تو چیزی نمیگوید و نمی نویسد. تلاشم برای حتی دیدن تصویری هم از تو به جایی نرسیده .
نمی دانم به کجا رو کنم؟ نمی خواهم تسلیم شوم. نمی خواهم نااُمید شوم. باید، کسی از تو سراغی داشته باشد. کسی باید بداند تو الآن کجایی ؛ به سرت چه آمد؟ اگر زنده ای هنوز، کجای این زمین، دردمند و غمگین، کز کرده ای؟...
اگر این دنیای بی رحم را ترک گفته ای، پس خاکِ پاکی که تو در آن آرمیده ای کجاست؟
فروغ می گفت:« کسی به فکر گلها نیست»...
اما میدانی؟ کسی پیدا شد که به فکرگل تو و گل ما افتاد. به یادش نوشت. از زمین تا خانهی آفتاب فریادش کشید. از فریاد رسایش همه مان بی خبر از خوابِ سیاه بیدار شدیم. شبمان نقره ای شد. آخر دور تا دورمان تا چشم کار می کرد گلهای میخک دمیده بود...
به همه جا سرک کشیده ام. به هر گلبرگ میخکی که رسیده ام از تو پرسیده ام، اما افسوس! کسی از تو نمی داند. از پروانه های باغ میخک نقره ای که می دانم عاشقشان بوده ای سراغت رامی گیرم، بالهاشان سنگین از غم می شود. انگاری خیلی وقت است که با هم بازی نکرده اید. پس از آن شب شوم، هیچ آیا بازیگوش، دنبالشان دویده ای؟
...مثل همیشه به دنیای خیال می پیوندم . آنطور که دلخواهم است دنیایم را می پرورانم اما به تو که می رسم، بارانی می شوم. می بارم و می بارم و باز هم می بارم.
در خیالم اما، در پس تیره و تارِ چشمانم، چشمهایت را به وضوح می بینم. خیره به من و به دوردست می نگری.می دانم در آن دوردست چه می بینی. من هم می بینمش. چشمانت! وای که چه بی گناهند. نگاه هایت! وای که چه ویرانگرند. هرگز تاب دیدنشان را بی باران نداشته ام، « کور شوم اگر دروغ بگویم ».
من این گمگشتهی فراموش شده را پیدا نمی کنم. تو میدانی کجاست؟...
آهای آقا؛ آهای خانوم؛ آی کوچولوها، جوونها؛ با شمام. هیچ می دونین گمگشتمون کجاست؟ آخه اون خیلی تنهاست. کسی رو نداره. درست مثل دوستاش تو ایران.
دوستاش تو ایران همیشه تنها و شکنجه شده اند. کسی که به فکرشون نیست. هرگز تو هیچ کنج و گوشه ای هم درامان نبوده اند. همیشه جواب چشمها و نگاه ها و قلبهای مهربانشان سنگ و چوب ولگد و تحقیر بوده و بس.
آه که من فدای دلهای تنها و پر از ترسشون بشوم... داد، که من فدای تن های نحیف و همیشه گرسنه شون بشوم.
به فروغ باید بگویم،کسی به فکر این گلها نیست. به صادق هدایت هم یادم باشد بگویم: همان دردی که تو برای این گلها کشیدی، من هم کشیده ام. همهی عمرم. از وقتی که به یاد دارم. باز هم « کور شوم اگردروغ بگویم ».
کجایی صادق هدایت؟ کجایی که ببینی در ایران، کشتارشون، شکنجه شون، هنوز هم ادامه داره و تازه...
خبر داری که امروز حتی زندانیِ شان هم میکنند؟ خبر داری؟ فکر میکنی کسی می داند در زندان چه بلاهایی به سرشان می آورند؟ راستی را، کسی می داند؟...
آه گمشدهی من.
درد تو انگاری بدترین درد است اما. آخر تو ایرانی هم که نبودی. میان این همه، سرنوشت تو یکی با یک سالار ایرانی رقم خورد. ازآنِ یکی از بهترینهای دنیا شدی، اما... وای، که سرنوشتت از بدترینها شد.
دوباره داره بارون می آد. ای کاش این بارون یه روزی سیلی بشه و دود مان این وحشیان رو به هم بریزه.
دارم برای هزارها و هزارها وباز هم هزارمین بار به لحظه های آن شب و روز شوم فکر می کنم که برای آخرین بار نگاهت با نگاه فریدون در هم آمیخت و آن درلعنتی حمام به روی تو معصوم قفل شد و همزمان درونت پر از ضجه شد. زوزه هایت برای همیشه در گوشم است،« کور شوم اگر دروغ بگویم »...
فرانکِ فریدون، ۲۰/۰۱/۰۸