|
|
فریدون فرخزاد
باربد:شکل پایانی زندگی کوتاه لورکا و فرخزاد
تاريخ نگارش :
٨ مهر ۱٣٨۶
|
|
باربد
شکل پایانی زندگی کوتاه لورکا و فرخزاد
من نکات مشترک زیادی بین درون گرفتهی « فدریکو» و درون شاد «فریدون» نمیبینم. اما شکل پایانی زندگی کوتاه شان، ایندو «تراژدی» را کاملا برایم مشابه ساخته است. هردو را «فاشیسم مذهب» بفاصله ۵۶ سال در ماه اوت بزور و با تنفر کشت. فدریکو را ارتشی که شعارش « زنده باد مرگ!» بود تیرباران کرد. و دسته های اوباشی که شعارشان « زنده باد ترور!» است، جسم فریدون را پاره کردند. من این چکامه فدریکو را برای فریدون ترجمه کرده ام.
اما فدریکو چکامه خود را به ادیب آزادیخواه آمریکا «والترواِتمن» تقدیم کرده است. والتر درسال ۱۸۱۹ در خانواده ای پر جمعیت بدنیا آمد و ازطریق پدرش با عقاید سوسیالیستهای آمریکا آشناشد. کارهای ادبی او تاثیرات ژرفی بر ادبیات مدرن آمریکا داشته است و شاعران بسیاری از او الهام گرفته اند، ازجمله الیوت، پاند، هیوز، ولیامز، نرودا، بورخس و پسوآ. مشهورترین کتابش «برگهای علفها» نام دارد.
Walt Whitman چکامه به
کنار رودخانهی شرقی و «برونکس»
همراه چرخ و روغن و چرم و چکش
پسرها با کمرهای عریان آوازمیخواندند.
نودهزار معدنچی سرگرم گرفتن نقره از صخره ها بودند
وکودکان پلکانها و دورنماها را ترسیم میکردند.
اما هیچکدامشان
نای خوابیدن نداشت
میلی به بودن رودخانه نداشت
برگهای درشت را دوست نداشت
زبان آبی ساحل را نداشت.
کنار رودخانهی شرقی و «ناحیهی کوئین»
پسرها با صنعت در پیکاری بی امان بودند،
یهودیان گلهای ختنه سوران را به رب النوع رودخانه میفروختند
و بر پلها و پشت بامها
دهان آسمان گله های بادآوردهی گاومیشها را خالی میکرد.
اما هیچکدامشان
کوچکترین درنگی نکرد،
خواهشی برای ابر شدن نداشت،
دنبال علف سرخس نگشت،
دنبال دایرهی زرد زنگی نگشت.
همینکه ماه بالا میآمد
چرخکها میچرخیدند و آسمان را آشفته میساختند،
صفی از سوزنها خاطرات را فرامیگرفتند
و نعش کشها آنهائیرا که دیگر کارنمیکردند باخود میبردند.
نیویورک گل و لجن،
نیویورک سیم ها و مرگ،
کدامین فرشته در گونه های تو پنهان است؟
صدای کامل چه کسی از حقیقت گندم سخن خواهد گفت؟
چیست که رویای وحشتناک شقایقهای لکه دار توست؟
پیرمرد محبوب « والت واِتمن »
حتی برای یک لحظه از تماشای آن ریشهای پرپروانه نایستاده ام،
آن شانه های مخملی ات را که ماه فرسوده است،
آن پاهای پاک « آپولوئی ».
صدای تو ستون خاکستر است،
پیر به زیبائی مه،
تو همچون پرنده ایکه جنسیتش را
سوزنی سوراخ کرده باشد، نالیدی.
دشمن آدم شهوت ران،
دشمن تاکستان،
دوستدار تن های درون لباس زبر.
نه حتی برای یک لحظه، ای زیبائی مردانه!
تو که درمیان کوههای زغال سنگ، تابلوهای اعلانات و راه آهنها
در رویای رودخانه شدن و خوابیدن چو یک رودخانه با آن رفیقی بودی
که درسینه هایت درد خُرد یک پلنگ نادان را میکاشت.
نه حتی برای یک لحظه، ای خون ناسترده، ای مردانگی!
یگانه مرد دریا « والت واِتمن »، پیرمرد محبوب،
چراکه بر بامها
ازدحام یافته در بارها
بیرون زده از فاضلابها
لرزان میان پای شوفرها
یا چرخان بر سکوبهای افسنتین
"نا"مردان ترا « والت واِتمن » نشان میدهند.
او هم یکیست! او هم!
و بر ریشهای پاک براق تو فرود میآیند،
بور از شمال و سیاه از شن،
انبوه فریادها و کنایات
چون گربه ها و مارها
"نا"مردان، والت واِتمن، "نا"مردان،
پوشیده با اشک
و تن برای شلاق و چکمه و یا دندان تیز رام گر.
اوهم یکیست! اوهم!
انگشتان چرکین به کرانه های رویای تو اشاره میروند،
بهنگامیکه یک دوست سیب نفت آلود ترا میخورد
و خورشید در ناف پسرهایی که زیر پل ببازی مشغولند آوازمیخواند.
لیکن تو درجستجوی چشمهای زخم خورده نبودی،
درجستجوی تاریکترین باتلاقها
جائیکه کودکان را فرومیکردند نبودی،
تو نه درجستجوی بزاقهای منجمد بودی
ونه درجستجوی خطوط گشادهی زخم بسان شکم غوکان
که "نا"مردان درماشینها و ایوانها بتن میکنند
و ماه آنانرا درگوشه های خیابان وحشت شلاق میزند.
تو درجستجوی یک عریانی بسان یک رودخانه بودی.
گاونر و رویا که چرخ را با جلبک وصلت میدادند،
پدر درد تو، کاملیای مرگ تو
که در شعله های استوای پنهانت مینالیدند.
چرا که عیبی ندارد اگر یک مرد
در جنگل خونبار فردا بدنبال خوشی خود نباشد.
در گوشه هائی از آسمان میتوان زیستن را اجتناب کرد
و در سپیده دمان بعضی اجسام خودرا لزوماً تکرارنمیکنند.
درد، درد! رویا، اضطراب و رویا!
چنین است زندگی دوست من، درد، درد!
زیر ساعتهای شهر بدنها تجزیه میشوند،
جنگ باچشمهای گریان
همراه یک میلیون موش خاکستری ازکنار عبورمیکند،
ثروتمندان به مترسهای خود
اشیاء کوچک زرّین و میرا هدیه میدهند،
و زندگی نه نجیب است، نه نیکو ونه مقدّس.
مرد توانائی آنرا دارد که خواهشهای خودرا
ازدرون رگ گیاه یا عریانی آبی آسمان هدایت سازد:
فردا تمامی عشقها مبدل به سنگ خواهندشد
و زمان نسیمی ست که درمیان شاخه ها خمیازه میکشد.
« والت واِتمن » پیر،
بهمین دلیل من صدایم را باعتراض بلند نمیکنم
برعلیه آن پسرکی که اسم یک دختر را بر بالش خود مینویسد،
برعلیه آن پسری که درتاریکی شکاف لباس عروس بتن میکند،
برعلیه مردان منزوی که در کازینوها آب فحشاء را با تنفر تمام مینوشند،
برعلیه آن مردان نگاه سبزی که به مرد عشق میورزند
و با سکوت لبهای خودرا میسوزانند.
اما برعلیه شما "نا"مردان شهری، آری!
گوشتهای ورم آورده و اندیشه های ناپاک!
سرچشمه های گل و لجن، هارپی ها!
دشمنان بیخواب عاشقی که تنها تاج شادمانی ارزانی میدارد.
همیشه برعلیه شما! شمایانی که با زهرتلخ
مرگ پلید را قطره قطره به پسرها میخورانید.
همیشه برعلیه شمایان
های آمریکای شمالی “Fairies”
های هاوانا “Pajaros”
های مکزیک “Jotos”
های کدیز “Sarasas”
های سِویا “Apios”
های مادرید “Cancos”
های علیکنته “Floras”
های پرتقال! “Adelaidas”
"نا"مردان جهان! قصابان کبوتران!
بردگان زن! هرزگان اطاقهای خوابشان!
آشکار در میادین با حرارت هواخواهان
یا پنهان در مناظر سفت شوکران.
ربع هم نمیدهند!
مرگ از چشمهای شمایان سرریز میکند
و گُلهای خاکستری را در کنار لجنزار جمع میکند.
ربع هم نمیدهند، توجه!
بگذار متحیران، پاکنژادان، برترین نمونه ها،
تجلیل شدگان و متضرعین درهای باده پرستی را برشما بسته نگه دارند.
و تو « والت واِتمن » محبوب
با دستهای گشوده و آن ریشهای برمدار قطب
برسواحل «هادسن» همیشه آسوده بخواب.
خاک نرم یا برف، زبان تو رفقایت را آوازمیدهد
تا برغزال بی تن تو نظاره کنند.
بخسب: هیچ چیز نمیماند.
یک رقص دیوار چمنزار را برهم میزند
و آمریکا خودرا در ماشین و سوگ غرق خواهدساخت.
از ژرفترین شبها هوای نیرومندی طلب میکنم
تا گُلها و نوشته های طاق آرامگاهت را با خودببرد
و یک کودک سیاه پوست پادشاهی خوشه را
به سفید پوستان مشتاق طلا اعلام دارد.
Poeta En Nueva York, ۱۹۲۹-۱۹۳۲
شاعر در نیویورک
برگردان: باربد